...
بگذار بمیریم که دگر همسفری نیست
در سینه من فرصت عشق دگری نیست
بعد از تو دلم عرصه تکرار بلا بود
آری دگر از عشق در اینجا خبری نیست

...به تو گفتم ای مهربون تنهام نزار پیشم بمون این رسم عاشقی نبود تنها بری تا آسمون
بگذار بمیریم که دگر همسفری نیست
در سینه من فرصت عشق دگری نیست
بعد از تو دلم عرصه تکرار بلا بود
آری دگر از عشق در اینجا خبری نیست

تو رفتی و به راهت نگرانم هنوز زشوق چشمانت گریانم هنوز
هزار بار مرا شکستی ولی تو را با عذابت خواهانم هنوز
مانده است زخم عشقت یه یادگار بر دل جانم هنوز
یک عمر زعشقت سوختم ولی برایت غریبه ای بی نشانم هنوز
مردن یک دم آرامم نکرد
هست درد جدایی در استخوانم هنوز
کاش هیچکس تنها نبود
کاش دیدنت رویا نبود
گفته بودی می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا نبود
من دعا کردم برای بازگشتت
دستهای تو ولی بالا نبود
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت
با صدایش آشنایم کرد و رفت
پشت پرچین شقایق تا رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت

این دل دیوانه ام آتش گرفت
هستی و کاشانه ام آتش گرفت
این دل دیوانه ام را فریاد هاست
با غم وبا رنج و غصه آشناست
من چه کردم با که بد کرده ام
راه سرسبز که را سد کرده ام
دل برای غفلم جان داده است
هر قدم هر لحظه تاوان داده است
گویمت اینک ای دل صاحب جنون
زیرورو کن زندگی را از درون
این دل غمگین نصیحت را شنید
سوی باغ آرزوهایش دوید

بی وفا یارم..........................اشک غم بارم
بشنو ای آشنا.....................از دل زارم
روز و شب نالم....................اشک وخون بارم
سینه ای گشته خون...................پر زغم دارم

این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را

عجب شبی ست امشب
به رنگ سیاه گیسوی تو
عجب سکوتی دارد امشب
به رنگ خاموش نگاه تو
و عجب طولانی ست این شب
به قدر هجران میان من و تو
من از غم تنهایی خویش ناله کرده ام
درد دل نوشته ام تو را بهانه کرده ام
غم دل خسته ام با تو قسمت کرده ام
قصه ی دل برای تو تفسیر کرده ام
در هر نفسم اسم تو را ذکر کرده ام
در سیاهی شب به تو فکر کرده ام
من نام تو را به هر بهانه فریاد کرده ام
دل شکسته از قفس آزاد کرده ام
من حدیث عاشقی کوته کنم در این نفس
بی تو عاقبت بمیرم در این قفس...

بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
او که خوابیده است در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد

بگو این درد جدایی تا کی؟
بگو این اشک تنهایی تا کی؟
عشق من نرفتی از یاد من
ذره ذره جون سپردن تا کی؟
دور از تو آهسته مردن تا کی؟
عشق من بشنو فریاد من...
